تبليغاتX
بـاز مــن دیــــــــــــــوانـه ام ؟

بـاز مــن دیــــــــــــــوانـه ام ؟

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم؟
بادلشدگان

 

بوديم و دگرهيچ نبود
با رفتن ما رهگذران جرعه ي آبي نوشيدند
با رفتن ما حتي گداي نابينایي که هر صبح سرکوچه بود
نگريست

|+|
نوشته شده توسط در یکشنبه 1385/12/20 و ساعت 11:12 بعد از ظهر